۱۳۹۳ آذر ۲۰, پنجشنبه

بر من که صبوحی زده‌ام خرقه حرامست



غزل ۷۷
بر من که صبوحی زده‌ام خرقه حرامست
ای مجلسیان راه خرابات کدامست
هر کس به جهان خرمیی پیش گرفتند
ما را غمت ای ماه پری چهره تمامست
برخیز که در سایه سروی بنشینیم
کان جا که تو بنشینی بر سرو قیامست
دام دل صاحب نظرانت خم گیسوست
وان خال بناگوش مگر دانه دامست
با چون تو حریفی به چنین جای در این وقت
گر باده خورم خمر بهشتی نه حرامست
با محتسب شهر بگویید که زنهار
در مجلس ما سنگ مینداز که جامست
غیرت نگذارد که بگویم که مرا کشت
تا خلق ندانند که معشوقه چه نامست
دردا که بپختیم در این سوز نهانی
وان را خبر از آتش ما نیست که خامست
سعدی مبر اندیشه که در کام نهنگان
چون در نظر دوست نشینی همه کامست
 
سعدی
دیوان اشعار
غزلیات

سلسله موی دوست حلقه دام بلاست



غزل ۴۷
سلسله موی دوست حلقه دام بلاست
هر که در این حلقه نیست فارغ از این ماجراست
گر بزنندم به تیغ در نظرش بی‌دریغ
دیدن او یک نظر صد چو منش خونبهاست
گر برود جان ما در طلب وصل دوست
حیف نباشد که دوست دوست‌تر از جان ماست
دعوی عشاق را شرع نخواهد بیان
گونه زردش دلیل ناله زارش گواست
مایه پرهیزگار قوت صبرست و عقل
عقل گرفتار عشق صبر زبون هواست
دلشدهٔ پای بند گردن جان در کمند
زهرهٔ گفتار نه کاین چه سبب وان چراست
مالک ملک وجود حاکم رد و قبول
هر چه کند جور نیست ور تو بنالی جفاست
تیغ برآر از نیام زهر برافکن به جام
کز قبل ما قبول وز طرف ما رضاست
گر بنوازی به لطف ور بگدازی به قهر
حکم تو بر من روان زجر تو بر من رواست
هر که به جور رقیب یا به جفای حبیب
عهد فرامش کند مدعی بی‌وفاست
سعدی از اخلاق دوست هر چه برآید نکوست
گو همه دشنام گو کز لب شیرین دعاست

سعدی
دیوان اشعار
غزلیات

به هر که قصهٔ دل گفتم دلش خون‌ست



غزلیات
غزل شمارهٔ ۶۶
به هر که قصهٔ دل گفتم دلش خون‌ست
تو هم مپرس ز من تا نگویمت چون‌ست
منم که درد من از هیچ بی‌دلی کم نیست
تویی که ناز تو از هرچه گویم افزون‌ست
مگو که خواب اجل بست چشم مردم را
که چشم‌بندی آن نرگس پرافسون‌ست
همای وصل تو پاینده باد بر سر من
که زیر سایهٔ او طالعم همایون‌ست
کنون که با توام ای کاش دشمنان مرا
خبر دهند که لیلی به کام مجنون‌ست
طبیب، گو به علاج مریض عشق مکوش
که کار او دگر و کار او دگرگون‌ست
هلالی از دهن و قامتش حکایت کن
که این علامت ادراک طبع موزون‌ست

هلالی جغتایی

به چشم لطف اگر بینی گرفتاران رسوا را



غزلیات
غزل شمارهٔ ۴
به چشم لطف اگر بینی گرفتاران رسوا را
به ما هم گوشه چشمی که رسوا کرده‌ای ما را
پس از مردن نخواهم سایهٔ طوبی ولی خواهم
که روزی سایه بر خاکم فتد آن سروبالا را
حذر کن از دم سرد رقیب، ای نوگل خندان
که از باد خزان آفت رسد گلهای رعنا را
دلا، تا می‌توان امروز فرصت را غنیمت دان
که در عالم نمی‌داند کسی احوال فردا را
زلال خضر باشد خاک پایت، جای آن دارد
که ذوق خاک‌بوسی بر زمین آرد مسیحا را
هلالی را چه حد آن که بر ماه رخت بیند؟
به عشق ناتمام او چه حاجت روی زیبا را؟

هلالی جغتایی

۱۳۹۳ آذر ۵, چهارشنبه

ای گل، همه وقت این گل رخسار نماند

ای گل، همه وقت این گل رخسار نماند
وقتی رسد آخر که بجز خار نماند
تاراج خزان آید و گلزار نماند
این تازگی حسن تو بسیار نماند
دایم گل رخسار تو بر بار نماند
دیدار تو نیک و همه کس طالب دیدار
تو یوسف مصری و همه شهر خریدار
سودای تو دارند همه بر سر بازار
بازار تو را هست خریداری بسیار
من صبر کنم تا که خریدار نماند
دادست خدا حسن و جمال از همه پیش‌ت
این سرکشی و ناز بود از همه بیش‌ت
هرچند که هستند ز بیگانه و خویشت
بسیار غلامان کمربسته به پیشت
روزی شود ای دوست که دیار نماند
ای کافر پرعشوه و ای دلبر طناز
یک چشم زدن و انکنی چشم خود از ناز
هر لحظه کنی عشوه و ناز دگر آغاز
تا چند کنی ناز؟ که تا چشم کنی باز
از عشق من و حسن تو آثار نماند
تا چند به خون‌ریز هلالی شده‌ای تیز؟
از عشق بیندیش و ز آزار بپرهیز
شوخی مکن و تند مشو، عشوه مینگیز
مشکن دل سعدی، که ازین باغ دلاویز
چون گل برود جز الم خار نماند

هر شب به سر کوی تو از پای درافتم

هر شب به سر کوی تو از پای درافتم
وز شوق تو آهی زنم و بی‌خبر افتم
گر بار غم این‌ست که من می‌کشم از تو
بالله! که اگر کوه شوم از کمر افتم
خواهم بزنی تیر و به تیغم بنوازی
تا در دم کشتن به تو نزدیک‌تر افتم
من بعد بر آنم که به بوی سر زلفت
برخیزم و دنبال نسیم سحر افتم
ای شیخ، به محراب مرا سجده مفرما
بگذار، خدا را، که بر آن خاک درافتم
گمراهی من بین که درین مرحله هر روز
از وادی مقصود به جای دگر افتم
سیلاب سرشک از مژه بگشای، هلالی
مپسند که آغشته به خون جگر افتم

به یار بی‌وفا عمری وفا کردم ندانستم

به یار بی‌وفا عمری وفا کردم ندانستم
به امید وفا بر خود جفا کردم ندانستم
دل آزاری که هرگز دیده بر مردم نیندازد
به سان مردمش در دیده جا کردم ندانستم
اگر گفتم که دارد یار من آیین دلجویی
معاذالله غلط کردم، خطا کردم، ندانستم
بلای جان من آن شوخ و من افتاده در کویش
دریغا خانه در کوی بلا کردم ندانستم
به هر بیگانهٔ بدخوی او از آشنا بهتر
به آن بیگانه خود را آشنا کردم ندانستم
گرفتم آن سر زلف و کشیدم و صد گرفتاری
به دست خویش خود را مبتلا کردم ندانستم
هلالی پیش آن مه شرمسارم زین شکایت‌ها
درین معنی به غایت ماجرا کردم ندانستم

ای که می‌پرسی ز من کان ماه را منزل کجاست؟

ای که می‌پرسی ز من کان ماه را منزل کجاست؟
منزل او در دل‌ست، اما ندانم دل کجاست
جان پاک‌ست آن پری‌رخسار، از سر تا قدم
ور نه شکلی این‌چنین در نقش آب و گل کجاست؟
ناصحا عقل از مقیمان سر کویش مخواه
ما همه دیوانه‌ایم، اینجا کسی عاقل کجاست؟
آرزوی ساقی و پیر مغان دارم بسی
آن جوان خوب‌رو و آن مرشد کامل کجاست؟
در شب وصل از فروغ ماه گردون فارغم
این چنین ماهی که من دارم در آن محفل کجاست؟
روزگاری شد که از فکر جهان در محنتم
یا رب! آن روزی که بودم از جهان فارغ کجاست؟
نیست لعل او برون از چشم گوهربار من
آری، آری، گوهر مقصود بر ساحل کجاست؟
چون هلالی حاصل ما درد عشق آمد، بلی
عشق‌بازان را هوای زهد بی‌حاصل کجاست؟

ای که از یار نشان می‌طلبی، یار کجاست؟

ای که از یار نشان می‌طلبی، یار کجاست؟
همه یارند ولی یار وفادار کجاست؟
تا نپرسند، به خوبان غم دل نتوان گفت
ور بپرسند بگو: قوت گفتار کجاست؟
رفت آن تازه گل و ماند به دل خار غمش
گل کجا جلوه‌گر و سرزنش خار کجاست؟
صبر در خانهٔ ویرانه‌ دل هیچ نماند
خواب در دیدهٔ غم‌دیدهٔ بیدار کجاست؟
پار بر داغ دل سوخته مرهم بودی
یا رب! امسال چه شد؟ مرحمت پار کجاست
درخرابات مغان دوش مجویید ز ما
همه مستیم، درین می‌کده هشیار کجاست؟
بهتر آن‌ست، هلالی، که نهان ماند راز
سر خود فاش مکن، محرم اسرار کجاست؟

۱۳۹۳ آذر ۲, یکشنبه

Ustad Arman _ استاد ارمان _ عشق تو می کشاندم

شهر خالی‌، جاده خالی‌، کوچه خالی‌، خانه خالی‌

Ustad Arman jawani new song with Afghan stars

تا کی به تمنای وصال تو یگانه

تا کی به تمنای وصال تو یگانهاشکم شود،از هر مژه چون سیل روانه
خواهد به سر آید، شب هجران تو یانهای تیر غمت را دل عشاق نشانه
جمعی به تو مشغول و تو غایب ز میانه
رفتم به در صومعه‌ی عابد و زاهددیدم همه را پیش رخت، راکع و ساجد
در میکده، رهبانم و در صومعه، عابدگه معتکف دیرم و گه ساکن مسجد
یعنی که تو را می‌طلبم خانه به خانه
روزی که برفتند حریفان پی هر کارزاهد سوی مسجد شد و من جانب خمار
من یار طلب کردم و او جلوه‌گه یارحاجی به ره کعبه و من طالب دیدار
او خانه همی جوید و من صاحب خانه
هر در که زنم،صاحب آن خانه تویی توهر جا که روم،پرتو کاشانه تویی تو
در میکده و دیر که جانانه تویی تومقصود من از کعبه و بتخانه تویی تو
مقصود تویی، کعبه و بتخانه بهانه
بلبل به چمن، زان گل رخسار نشان دیدپروانه در آتش شد و اسرار عیان دید
عارف صفت روی تو در پیر و جوان دیدیعنی همه جا عکس رخ یار توان دید
دیوانه منم، من که روم خانه به خانه
عاقل، به قوانین خرد، راه تو پویددیوانه، برون از همه، آیین تو جوید
تا غنچه‌ی بشکفته‌ی این باغ که بویدهر کس به زبانی، صفت حمد تو گوید
بلبل به غزلخوانی و قمری به ترانه
بیچاره بهایی که دلش زار غم توستهر چند که عاصی است، زخیل خدم توست
امید وی از عاطفت دم به دم توستتقصیر خیالی به امید کرم توست
یعنی که گنه را به از این نیست بهانه

بداغ نامــرادی ســـوختــم ای اشـــک طوفانــــی

بداغ نامــرادی ســـوختــم ای اشـــک طوفانــــی
به تنگ آمد دلــــــم زين زندگی ای مرگ جولانی
در اين مکـــتب نميـــدانم چــه رمز مهملم يــارب
که نی معنی شدم، نی نامه و نی زيب عنوانی
ازاز اين آزادگـــــی بهتر بود صد ره به چشــــم من
صــــدای شـــــيون زنجـــير و قــــيد کنج زندانــی
به هر وضعيکه گردون گشت کام من نشد حاصل
مگر اين شــــام غم را مرگ ســــازد صبح پايانی
جوانی سلب گشــت و حيف کآمال جوانی هــم
يکــــايک محو شــــد مانـــند اعـــلام پريشــــانی 
زيک جو مــنت ايـــن ناکســـــان بردن بود بهــــتر 
که بشکافم بمشکل صخره ســـنگی را بمژگانی
گناهــــم چيسـت، گردونم چــــــرا آزرده مـــيدارد
ين کاســه گدا ديگر چه جســتم جز لب نانــی 
******
****


نالــــه به دل شــــد گره، راه نیستان کجاست؟
سینه به‌ من شد قفس،طرف بیابان کجاست؟
در تــف ایــن بـادیــه، ســــوخـت ســـراپـا تـنـم
مــزرعم آتـش گرفت، نـم‌نـم باران کـــجاســت؟
خــــوب و بـــد زندگــــی، بر ســـر هــم ریخـتند
تا کنـــد از هـــم جدا، بازوی دهقان کجاسـت؟
در تـَف ایــــن بادیــه، ســـــوخت ســـراپا تنــم
مزرعــــم آتـــش گرفت، نم‌نم باران کـجاسـت؟
اشــــک در آبم نشــــانــد، آه به بـادم ســــپرد
عقل به بندم فكند، رخنه‌ی زندان کجاست؟...
خليل الله خليلی

۱۳۹۳ آبان ۲۴, شنبه

باز روز آمد به پایان شام دلگیر است و من

باز روز آمد به پایان شام دلگیر است و من
تا سحر سودای آن زلف چو زنجیر است و من
دیگران سرمست در آغوش جانان خفته اند
آن که بیدار است هر شب مرغ شبگیر است و من
گفته بودم زودتر در راه عشقت جان دهم
بعد از این تا زنده باشم عذر تاخیر است و من
از در شاهان عالم لذتی حاصل نشد
بعد از این در کنج عزلت خدمت پیر است و من
با چنین رعنا غزالی خدعه ساز و عشوه باز
پنجه اندر پنجه کردن قوه شیر است و من
هرگرفتاری کند تدبیر استخلاص خویش
تا گرفتارش شوم پیوسته تدبیر است و من
منعم از کوشش مکن ناصح که آخر می رسم
یا به جانان یا به جان میدان تقدیر است و من
تا نویسم شمه یی از شرح درد اشتیاق
از سر شب تا سحر اسباب تحریر است و من
شاه می خواهم که گوید در رخ اعدای ملک
قطع و فصل این دعاوی کار شمشیر است و من
در نظام امر کشور در رواج خط عشق
آن که بتواند سرافرازی کند میر است و من
خواجه اعظم نظام السلطنه کز خدمتش
آن که نازد بر زمین و آسمان تیر است و من
پیش ارباب هنر در یک دو بیت از این غزل
قافیه گر شایگان شد عذر تقصیر است و من

آنکه رخسار ترا اينهمه زيبا می کرد

آنکه رخسار ترا اينهمه زيبا می کرد
کاش از روز ازل فکر دل ما می کرد
آنکه می داد ترا حسن و نمی داد وفا
کاشکی فکر من عاشقِ شيدا می کرد
يا نمی داد ترا اينهمه بيدادگری
يا مرا در غم عشق تو شکيبا می کرد
کاشکی گم شده بود اين دلِ ديوانه من
پيش از آن روز که گيسوی تو پيدا می کرد
ای که در سوختنم با دلِ من ساخته ای
کاش يک شب دلت انديشه فردا می کرد
کاش می بود به فکر دلِ ديوانه ما
آنکه خلق پری از آدم و حوا می کرد
کاش درخواب شبی روی تو می ديد عماد
بوسه ای از لب لعل تو تمنا می کرد
عماد خراسانی

بس در سر زلف بتان جا کردی ای دل

بس در سر زلف بتان جا کردی ای دل
ما را ميان خلق رسوا کردی ای دل
غافل مرا از فکر فردا کری ای دل
تا از کجا ما را تو پيدا کردی ای دل
روزم سيه حالم تبه کردی تو کردی
ای دل بسوزی هر گنه کردی تو کری
ای دل بلا ای دل بلا ای دل بلايی
ای دل سزاواری که دايم مبتلايی
از مايی آخر خصم جان ما چرايی
ديوانه جان آخر چئی کار کجايی
مجنون شوی ديوانه ام کردی تو کردی
از خويشتن بيگانه ام کردی تو کردی

گر چه مستیم و خرابیم چو شب های دگر

گر چه مستیم و خرابیم چو شب های دگر
باز كن ساقی مجلس سر مینای دگر

امشبی را كه در آنیم غنیمت شمریم
شاید ای جان، نرسیدیم به فردای دگر

عهد کردم که دگر می نخورم در همه عمر
بجز از امشب و فردا شب و شبهای دگر

مست مستم، مشكن قدر خود ای پنجه غم
من به میخانه ام امشب تو برو جای دگر

چه به میخانه چه محراب، حرامم باشد
گر به جز عشق توام هست تمنای دگر

تا روم از پی یار دگری می باید
جز دل من دلی و جز تو دلارای دگر

باده پیش آر که رفتند از این مکتب راز
اوستادان و فزودند معمای دگر

گر بهشتی است، رخ توست نگارا! كه در آن
می توان كرد به هر لحظه تماشای دگر

از تو زیبا صنم این قدر جفا زیبا نیست
گیرم این دل نتوان داد به زیبای دگر

می فروشان همه دانند عمادا! كه بود
عاشقان را حرم و دیر و كلیسای دگر

۱۳۹۳ آبان ۲۳, جمعه

شعر

من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفاییعهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی
دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادم!باید اول به تو گفتن که: چنین خوب چرایی ؟
ای که گفتی مرو اندر پی خوبان زمانهما کجاییم در این بحر تفکر، تو کجایی !؟
آن نه خالست و زنخدان و سر زلف پریشانکه دل اهل نظر برد، که سرّیست خدایی
پرده بردار، که بیگانه خود این روی نبیندتو بزرگی و در آیینه کوچک ننمایی
حلقه بر در نتوانم زدن از دست رقیباناین توانم که بیایم سر کویت به گدایی
عشق و درویشی و انگشت نمایی و ملامتهمه سهلست، تحمل نکنم بار جدایی
روز صحرا و سماعست و لب جوی و تماشادر همه شهر دلی هست که دیگر بربایی !؟
گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویمچه بگویم؟ که غم از دل برود چون تو بیایی
شمع را باید از این خانه به دربردن و کشتنتا به همسایه نگوید که تو در خانه مایی
(در بعضي نسخ آمده است: كشتن شمع چه حاجت بود از بيم رقيبان؟پرتو روي تو گويد كه تو در خانه مايي)
سعدی آن نیست که هرگز ز کمندت بگریزدکه بدانست که دربند تو خوشتر ز رهايي
خلق گویند برو دل به هوای دگری دهنکنم خاصه در ایام اتابک دو هوایی
شهریار و تضمین این غزل سعدی
ای که از کلک هنر نقش دل انگیز خدایی
حیف باشد مهِ من کاین همه از مهر جدایی
گفته بودی جگرم خون نکنی باز کجایی
«من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی
عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی»
مدعی طعنه زند در غم عشق تو زیادم
وین نداند که من از بهرغم عشق تو زادم
نغمه ی بلبل شیراز نرفته است ز یادم
«دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادم
باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرایی»
تیر را قوت پرهیز نباشد ز نشانه
مرغ مسکین چه کند گر نرود از پی دانه
پای عشاق نتوان بست به افسون و فسانه
« ای که گفتی مرو اندر پی خوبان زمانه
ما کجائیم در این بهر تفکر تو کجایی»
تا فکندم بسر کوی وفا رخت اقامت
عمر، بی دوست ندامت شد و با دوست غرامت
سر و جان و زر و جاهم همه گو، رو به سلامت
«عشق و درویشی و انگشت نمایی و ملامت
همه سهل است تحمل نکنم بار جدایی»
درد بیمار نپرسند به شهر تو طبیبان
کس درین شهر ندارد سر تیمار غریبان
نتوان گفت غم از بیم رقیبان به حبیبان
«حلقه بر در نتوانم زدن از بیم رقیبان
این توانم که بیایم سر کویت به گدایی»
گِرد گلزار رخ تست غبار خط ریحان
چون نگارین خطِ تذهیب بدیباچه قرآن
ای لبت آیت رحمت دهنت نقطه ایمان
«آن نه خال است و زنخدان و سر زلف پریشان
که دل اهل نظر برد که سریست خدایی»
هر شب هجر بر آنم که اگر وصل بجویم
همه چون نی به فغان آیم و چون چنگ بمویم
لیک مدهوش شوم چون سر زلف تو ببویم
«گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم
چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی»
چرخ امشب که بکام دل ما خواسته گشتن
دامنِ وصل تو نتوان برقیبان تو هشتن
نتوان از تو برای دل همسایه گذشتن
«شمع را باید از این خانه برون بردن و کشتن
تا که همسایه نداند که تو در خانه ی مایی»
سعدی این گفت و شد ازگفتهِ خود باز پشیمان
که مریض تب عشق تو هدر گوید و هذیان
به شب تیره نهفتن نتوان ماه درخشان
«کشتن شمع چه حاجت بود از بیم رقیبان
پرتو روی تو گوید که تو در خانه ی مایی»
نرگس مست تو مستوری مردم نگزیند
دست گلچین نرسد تا گلی از شاخ تو چیند
جلوه کن جلوه که خورشید بخلوت ننشیند
«پرده بردار که بیگانه خود آن روی نه بیند
تو بزرگی و در آئینه ی کوچک ننمایی»
نازم آن سر که چو گیسوی تو در پای تو ریزد
نازم آن پای که از کوی وفای تو نخیزد
شهریار آن نه که با لشکر عشق تو ستیزد
«سعدی آن نیست که هرگز ز کمند تو گریزد
که بدانست که در بند تو خوشتر ز رهایی»

۱۳۹۳ آبان ۲۱, چهارشنبه

مرغ سحر ناله سر کن

مرغ سحر ناله سر کن
داغ مرا تازه‌تر کن
زآه شرربار این قفس را
برشکن و زیر و زبر کن
بلبل پربسته! ز کنج قفس درآ
نغمهٔ آزادی نوع بشر سرا
وز نفسی عرصهٔ این خاک توده را
پر شرر کن
ظلم ظالم، جور صیاد
آشیانم داده بر باد
ای خدا! ای فلک! ای طبیعت!
شام تاریک ما را سحر کن
نوبهار است، گل به بار است
ابر چشمم ژاله‌بار است
این قفس چون دلم تنگ و تار است
شعله فکن در قفس، ای آه آتشین!
دست طبیعت! گل عمر مرا مچین
جانب عاشق، نگه ای تازه گل! از این
بیشتر کن
مرغ بیدل! شرح هجران مختصر، مختصر، مختصر کن
عمر حقیقت به سر شد
عهد و وفا پی‌سپر شد
نالهٔ عاشق، ناز معشوق
هر دو دروغ و بی‌اثر شد
راستی و مهر و محبت فسانه شد
قول و شرافت همگی از میانه شد
از پی دزدی وطن و دین بهانه شد
دیده تر شد
ظلم مالک، جور ارباب
زارع از غم گشته بی‌تاب
ساغر اغنیا پر می ناب
جام ما پر ز خون جگر شد
ای دل تنگ! ناله سر کن
از قویدستان حذر کن
از مساوات صرفنظر کن
ساقی گلچهره! بده آب آتشین
پردهٔ دلکش بزن، ای یار دلنشین!
ناله برآر از قفس، ای بلبل حزین!
کز غم تو، سینهٔ من پرشرر شد
کز غم تو سینهٔ من پرشرر، پرشرر، پرشرر شد

۱۳۹۳ آبان ۱۷, شنبه

شعر

عالم همه قطره و درياست حسين ، خوبان همه بنده و مولاست حسين ، ترسم كه شفاعت كند از قاتل خويش ، از بس كه كَرَم دارد و آقاست حسين


عالم همه محو گل رخسار حسين است ، ذرات جهان درعجب از كار حسين است . داني كه چرا خانه ي حق گشته سيه پوش ، يعني كه خداي تو عزادار حسين است


آبروي حسين به كهكشان مي ارزد ، يك موي حسين بر دو جهان مي ارزد ، گفتم كه بگو بهشت را قيمت چيست ، گفتا كه حسين بيش از آن مي ارزد


۱۳۹۳ آبان ۱۶, جمعه

محرم



اين که بر سينه ي خود داغ برادر دارد
نتواند که سر از سينه ي تو بردارد
تيرها با همه قامت، به تنت جا شده اند
واي بر من چه قدر پيکر تو پَر دارد
مي کِشي پا به زمين و کمرم مي شکني
کمي آرام که در پاي تو مادر دارد...
...
مي کِشد تير ز چشمان تو با دست کبود
ولي اين تير چرا هيبت خنجر دارد
اي رشيد حرمم بي تو حرم غارت شد
آخر اين خيمه ي آتش زده دختر دارد
چه شده با سرت از ضربه ي سنگين عمود
بين ابروي تو سخت است ترک بر دارد
چار كنجِ علم و بيرق و مشك و دستت
وسعتي هست كه اين صحن مطهر دارد